تبليغاتX
به اتفاق بانو

به اتفاق بانو

حسب حال من با ياري که ندارم!

این وبلاگ هم رفت قاطی باقالیا !

سالگردها و مناسبت ها همیشه بهانه خوبی برای اتفاقات بنیادی است و من هم در آستانه دومین سالگرد راه اندازی این وبلاگ و چنجمین سال وبلاگ نویسی به صرافت تعطیلی این وبلاگ افتاده ام. نه اینکه بخواهم کلا عطای وبلاگ نویسی را به لقایش ببخشم. صرفا یک اسباب کشی ساده، آن هم برای منی که همیشه از جابجایی و خانه به دوشی در وبلاگ ها و روزنامه ها لذب برده ام.

انتخاب عبارت به اتفاق بانو برای نام وبلاگم بیشتر به نیت ساختارشکنی و جلب توجه بود، اما پیش بینی نمی کردم بعدها این عبارت دست و پا گیرم شود و مجبور باشم هر از گاهی مصداق این اتخاب را برای کسی توضیح دهم و حتی شرمگین باشم از اعتراف به این حقیقت که در وبلاگی به این نام مینویسم. چه اینکه این نام سوءتفاهم ها و پیشداوری هایی در پی داشت، و بیشتر به کار فردی متاهل و عاشق پیشه میخورد تا من مجرد.

عبارت psudo dentist یا دندان پزشک کاذب، صفتی بود که دوستانم در دوره اموزشی خدمت سربازی مرا به ان خطاب میکردند. شاید به این دلیل که هیچ کدام از مشخصاتی که از یک دندان پزشک معمولی در ذهن داشتند را در من نمی دیدند. که بیشتر اهل نوشتن و روزنامه بازی و شیطنت بودم تا درس مشق. هنوز هم به درستی نمی دانم هویت من یک دندان پزشک روزنامه نگار است یا روزنامه نگار دندان پزشک.

psudo dentist  را بد ندیدم برای انتخاب نام وبلاگ. هم نامی نامعقول و نامعمول است و هم نشانگر حرفه ای که دارم و طنزی که گاهگداری در نوشته هایم پیداست. در هر صورت بنا دارم چند صباحی هم در این وبلاگ بنویسم تا چه قبول افتد و چه در نظر آید.

+ مرور اولین یادداشت این وبلاگ هم موازی با نوشتن یادداشت اخر این وبلاگ چندان هم بی مصداق نیست. دست کم اثبات می کند در تمام این مدت هیچ تغییر خاصی نکرده ام و به قول یکی از رفقا « همان گاوی بودم که هستم!»

+ یادش به خیر، در اولین وبلاگم را که تخته کردم چه بازتاب عجیبی در وبلاگستان داشت. که سوز و گذاری که در پی این اتفاق به آسمان ها رفت!

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم مرداد 1386ساعت 15:48  توسط سیامک  | 

یاسین خوانی در گوش کنکوری ها!

لجم میگیرد از بعضی از این کنکوری های خر. آنها که رتبه های بالایی آورده اند و هر چه در گوششان بخوانی که: هی یابو! این عین حماقت است که رشته پزشکی را پیش از دندان و دارو انتخاب کنی، گیر سه پیچ داده اند که الا و بلا باید رشته پزشکی بخوانند. چرا؟ برای اینکه مثلا خانم دلش ریش می شود که در دهان مردم دست فرو ببرد و بوی دهان دیگران حالش را به هم می زند! یا معتقدند دارو سازی حالا اجر و قرب خود را از دست داده و داروخانه های ما بیشتر به پوشک فروشی شبیهند. یکی نیست به این جور دخترها بگوید: اخه ...ها، اگر بوی دهان مردم حالتان را به هم می زند، وقتی که حین سونداژ، یک پیرمرد یا پیرزن رپوش و همه سر و صورتتان را مورد عنایت قرار داد، چه حسی خواهید داشت؟

اشکالی ندارد. در همین جهل بمانید، به توصیه هیچ کس گوش ندهید و لجوجانه به سمت برآوردن آرزوی دوران کودکی تان بروید. اما وقتی بعد از هفت سال تازه تبدیل شدید به یکی از اعضای جامعه پزشکان عمومی که تا امروز نزدیک به پانزده هزار نفر از انها یا بیکارند یا به شغل دیگری می پردازند، احوال شما را می پرسم.

+ دنیای زیر آب

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم مرداد 1386ساعت 9:7  توسط سیامک  | 

شب شهادت زینب به همراهی حاج محمود کریمی

عاشورا را تا امروز هیگچاه اینطور جانسوز درک نکرده بودم ، که دیشب. هیچگاه تصور نمی کردم با این دل قصی و اعتقادات کمرنگ، شبی اینچنین تحت تاثیر نوحه قرار بگیرم. چیزی حدود 45دقیقه را در یک تاکسی خطی با نوحه عاشورایی محمود کریمی طی کردیم. هوا تاریک بود و جاده خلوت. جوانک راننده هم انگار چت کرده باشد، ولوم ضبط را تا انتها بالا کشیده بود تا فضا جوری چیده شود که انگار کریمی جایی درست بغل گوش ما به منبر رفته و نعره میزند. جالب صدای گریه مردها بود که همپای او نعره میزدند و میگریستند.

چهار ستون بدن من هم به لرزه افتاده بود. در گشفت مانده بودم از قدرت منبر و او که بالای ان ایستاده بود و واژگون کردن شنونده ها درون دریاچه ای از اشک و آه و سوز.

خوب ما قرن هاست که کاری جز گریه کردن و بر سر کوبیدن نداریم، طبیعی است که حاصل سالها نوحه خواندن و بر سر و سینه زدن، منبر گرمی چون منبر محمود کریمی باشد.

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم مرداد 1386ساعت 14:5  توسط سیامک  | 

بودن یا نبودن

نتایج امتحان رزیدنتی که اعلام شد، غبطه خورم به حال آنها که نمره قبولی آورده اند و دوباره راه درس و دانشگاه را پی میگیرند. کسانی مثل خودم و حتی پایین تر از من که حالا در یک طبقه اجتماعی و تحصیلی بالاتر از من قرار میگیرند.

نتایج امتحان رزیدنتی که اعلام شد خدا را هزار مرتبه شکر کردم که وقتم را با درس خواندن برای تخصص تلف نکرده ام. وقتی این همه آدم را می بینم که زندگیشان را گذاشتند برای درس خواندن و بعد از دو سال، هنوز در همان نقطه اول هستند، به خودم امیدوار می شوم که راه درستی را انتخاب کرده ام؛ که قید ادامه تحصیل را زدم.

 

* خروج موقتی بلاگ رولینگ از فیلترینگ و بازگشت وبلاگهای پرشین بلاگ با هویت IR مبارک باد. میدانم همه اینها به میمنت میلاد حضرت علی است!

+ نوشته شده در  شنبه ششم مرداد 1386ساعت 20:28  توسط سیامک  | 

موش تعطیلاتم را خورد!

کم بابت میدان دادن به این گرافیست های تازه به دوران رسیده با سفارش مجله و پوستر، از رییس و مرئوس فحش و ناسزا شنیدم و مورد توبیخ و تمسخر قرار گرفتم، که حالا کل برنامه ریزی یک ماهم بابت اعتماد جاهلانه به حاصل کار یکی از همین جانوران بر باد برود. در نظر بگیرید که یک ماه پیش تقویم ژانگولری که وحید عرفانیان* طراحی کرده بود را جلوی رویم گذاشتم تا بر اساس آن برای تعطیلات مرداد ماهم برنامه ریزی کنم.

خوب طبیعی است وقتی شنبه٬سیزدهم مرداد ماه را تعطیل ببینم، روی چهارشنبه و پنج شنبه و جمعه ی پشت سر این تعطیلی را به روز شنبه بچسبانم تا فرصت کافی برای رفت و برگشت به مشهد را داشته باشم. بلیط رفت و برگشت را پیش خرید می کنم و با خیال راحت مینشینم منتظر آمدن تعطیلات. غافل از اینکه روز پدر دقیقا یک هفته زودتر از راه می رسد و من هرچه پلک به هم می مالم و روزهای ناامده را میشمارم، حساب و کتابم جور در نمی اید. دوباره به تقویم رجوع می کنم. همه چیز درست است، سیزدهم تعطیل است. به عقلم رجوع می کنم. طبیعی است که نتیجه نمیگیرم از این تناقض! آخر چطور ممکن است کسی حین طراحی یک تقویم ولادت حضرت علی را یک هفته جلو بکشد تا در عوض ششم، سیزدهم مرداد ماه قرمز شود. حالا مجبورم تمام پنج شنبه و جمعه و شنبه را در خانه، سماق بمکم و چهره موش وار وحید را در ذهن مجسم کند که ریز ریز به ریش من می خندد.

* اسم وحید را آوردم که هر کس در اینترنت نامش را سرچ کرد به این صفحه برسد و گوشه ای از شیرین کاری های او را شاهد باشد.

+ نوشته شده در  جمعه پنجم مرداد 1386ساعت 0:1  توسط سیامک  | 

تبلیغات پاک

تبلیغات به شرط چاقو

تلاش های تازه برای نظام مند شدن تبلیغات پزشکی در کشور

جالبه. هفت ساله دارم توی مطبوعات کار میکنم تا حالا هیچ مطلبم تیتر یک نشده بود. این اولیشه

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم مرداد 1386ساعت 0:44  توسط سیامک  | 

واکنش بی ناموسی

احساس من نسبت به فیلترینگ بلاگ رولینگ، نسبت به تپر زدن بلاگفا، نسبت به هک شدن پرشن بلاگ، که همه تقریبا با هم اتفاق افتادند و ارتباط من را با نیمی از دنیایم، که وبلاگ ها و نویسندگانش باشد، از بین بردند، یک عبارت بی ناموسیه که با حرف «ر» شروع میشه!

 

پ.ن: چرا ما باید از تمام موهبت های تکنولوژی٬ به خاطر توهم توطعه٬ بعضی ها محروم باشیم؟ 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم تیر 1386ساعت 23:6  توسط سیامک  | 

تو را دوست دارم، چو نان و نمک

1- یکی از نشانه های غربت برای پسر جاعت شاید این باشد که غذا برای خوردن نداشته باشد. همین خالی بودن شکم است که ناخودآگاه او را یاد خانه و خانواده و مادرش می اندازد! مجبور است دست به آشپزی ببرد یا پناه ببرد به آغوش فست فودها و رستوران ها.

من اگرچه بیشتر از یک سال است که در غربت تهران زندگی می کنم اما دریغ از تجربه یک ذره دلتنگی. وقتی به اندازه دو هفته، انواع و اقسام خورش ها و خوردنی ها را فریز شده در یخچال داشته باشی، طوریکه هوس هر غذایی داشته باشی، تنها باید دست دراز کنی سمت یخچال و غذای مورد نظر را از درون جایخی بیرون بکشی، دیگر چه جای دلتنگی و غربت برای تو باقی می ماند؟ انگار که داری در طبقه بالای خانه پدری ات زندگی میکنی. این را بیفزایید به گنجینه انواع مربا، ترشی، شوری، لباس، و خدمات ریز و درشتی که در موقع نیاز بلافاصله برای من ارسال می شود.

 

2- تلفن میزنم به مادرم. مشغول سرخ کردن پیاز و راه انداختن بساط پخت خورش قیمه است. قیمه او در میان تمام کسانی که ادعایی در پخت و پز دارند بی نظیر است. دلم یک آن قنج میرود برای دستپخت او. سراغ پدرم را میگیرم، او را فرستاده دنبال خرید ران و سر دست گوسنفد. این بار تنها به نیت من مشغول به آشپزی شده. این کار معمول و هر روزه اوست. معادل حجم هر وعده غذایی که در خانه مان طبخ می شود، ظرفی از خورش پر می می کند و داخل فریزر می گذارد تا هر بار که مسافری راهی تهران است، به مقصد فریزر خانه ما ارسال کند تا وقت محدود ما در تهران روی پخت و پز تلف نشود و روال آسوده تری از زندگی را تجربه کنیم. فقط نمی دانم چرا هر بار حالا به این صرافت افتاده تا برای پرهیز از دو بار منجمد شدن گوشت گوسفند، خورش را همزمان با خرید گوشت از سوپر بپزد تا ارزش غذایی آنچه را که برای ما می فرستد تا حد ممکن حفظ کند!

اگرچه این کار پروسه طبخ را به ماراتنی چند ساعته تبدیل خواهد کرد، حتم دارم از این کار لذت می برد. نمی دانم چه چیزی به او بگویم. تنها تشکری کوچک و تلفن را قطع می کنم.

 

3- این تنها یک نمونه از حب بی حد او نسبت به من است. این یادداشت را تنها به نیت ادای احترام به او می نویسم. دو هفته گذشته از روز مادر، تا تشکر من از لطف او جنبه پیروی از یک حرکت جمعی را نداشته باشد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم تیر 1386ساعت 23:30  توسط سیامک  | 

تجربیات مطب (1)

وقتی میانگین سن ازدواج دختران 9/27 سال باشد و امار دختران شوهر کرده ای که سراغ دندانپزشک می روند دو برابر دخترهای مجرد باشد، یعنی آنها چیزی حدود بیست و هشت سال از عمر بی برکتشان را در خانه پدری گذرانده اند و تازه بعد از شوهر کردن است که به فکر رسیدگی به دندان هاشان افتاده اند. نمیدانم این شوهرهای بخت برگشته چه گناهی کرده اند؟ یعنی دخترها تمام این بیست و هشت سال چه غلطی می کرده اند؟

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم تیر 1386ساعت 14:37  توسط سیامک  | 

به خاطر گل روی شما

درست در همان شبی که حقوق چهار ماه از خدمت سربازی ام را دادم برای خرید یک عینک آفتابی، فهمیدم دیگر اصلا از خرید کردن لذت نمی برم.

البته هیچ بدم نمی آید از گذاشتن چند بسته اسکناس در جیب و پاشیدن همه آنها به سینه فروشنده، اما تاب چرب زبانی های ریاکارانه فروشندگان را ندارم. مخصوصا آنجا که مشتری را در برابر خود هالویی فرض می کنند که با چرب زبانی می توان هر ادعای بی پایه ای را به مثابه حقیقتی محض به خورد او داد.

اینها را شما شاید درک نکنید، اما من که خودم به عنوان ارایه دهنده نوعی خدمات در حوزه پزشکی، چند سالی است به مدد تمام ترفندهای ممکن به خالی کردن جیب مشتریان مشغولم، تاب شنیدن عبارت های احمقانه ای مانند ضمانت کفی کفش، گارانتی مادام العمر شلوار جین یا پارچه اندونزی و طرح انگلیسی و دوخت ترک را ندارم. دیگر شنیدن ادعاهایی چون « ما تنها نماینده عینکهای پلیس در تهرانیم» یا «این تخفیف را فقط به خاطر گل روی شما می دهم و لطفا همکاران عینک فروشی مجاور از این تخفیف بویی نبرند که به علت شکستن قیمت بازار از من گلایه خواهند کرد» حالم را به هم می زند. یعنی شما باور می کنید فروشنده ای بابت فروش یک کاپشن صد هزار تومانی تنها پنج هزار تومان سود کند، و به همین دلیل نباید از او انتظار تخفیفی بالاتر از هزار توامن را داشت؟ یعنی اجاره یک باب مغازه در پاساژ میلاد نور تنها از تک فروشی کاپشن هایی با سود پنج هزار تومان در می آید؟

اما من نمی توانم از فروشنده های کالا و خدمات متنفر باشم. خود من هم تقریبا در رنگ کردن جماعت هم ردیف آنها قرار می گیرم. دروغ گو، نه، اما اغواکننده، یا چرب زبانی که نه به نیت کلاه برداری، که به نیت جلب و جذب مشتری از همان ترفندهای معمول و مرسوم دیگر فروشندگان استفاده می کند. اما این طبیعت کار ماست. خدا روزی من را به عنوان یک دندان پزشک در دهان خلق ا... قرار داده و من مجبورم برای بیرون کشیدن اسکناس از میان دندان ها، آنها را اغوا کنم تا دهانشان را باز کنند!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386ساعت 11:3  توسط سیامک  |